شکیبا جونیشکیبا جونی، تا این لحظه: 16 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

شکیبا نفس من و بابایی

بدون عنوان

هندونه بده قاچ کنیم لپاتو بده ماچ کنیم غماتو بده چال کنیم بخند تا ما حال کنیم .:: یلدا پیشاپیش مبارک ::. ...
30 آذر 1391

بدون عنوان

دیشب واسه گل دخمل مامان ماژیک خریدم اینم اولیم نقاشی فندقی با مادیکاش کوه کشیده با خورشید اون صورتیه هم گله اون رنگیا هم برفه ...
30 آذر 1391

بدون عنوان

صبح که از خواب پا میشم اول آفتاب پا میشم یه کمی ورزش میکنم تو باغچه نرمش میکنم صدا میزنم مامان جون چایی رو بریز تو فنجون وقتی چایی رو نوشیدم مامانو بابارو بوسیدم میرم به کودکستان خوشحال و شاد و خندان  
25 آذر 1391

بدون عنوان

  نازدونه مامانی عاشق عروس و عروسی و داماد و این چیزاست دیروز رفته بغل داندا بهش میگه شما داماد شدی؟ داندا: نه دایی جون هنوز زوده شکیبا: داماد بشی ماشالا عدیدم ...
18 آذر 1391

بدون عنوان

دیشب یه نیم ساعتی هیچ صدایی از طرف شکیبا نمیومد رفتم دیدم نشسته روی مبل دستش زیر چونشه به یه جا زل زده بهش میکنم چی کا میکنی عزیزم؟ میفرمایند : ای بابا دارم فچ میکنم   ...
18 آذر 1391

بدون عنوان

شکیبا جونی با داداسی علیرضاش قربون اون سرو صورت کثیفتون بشم من مادر اینجا هم دخملی مامان رفته حموم به قول خودش خوشبوشده اینجا ...
13 آذر 1391

بدون عنوان

  دیروز با شکیبا جونی رفتیم خونه گالیمندو دخملی مامان اصلا با آرش جونی نمیسازه و همش با هم دعوا میکنن یکی دو ساعتی که اونجا بودیم این دو تا همش با هم سر همه چی دعوا داشتن وقتی اومدیم خونه من از دست دخملی ناراحت شده بودم مثلا هی بهم نگاه میکرد و میگفت مامانی تو باهام نایاحتی؟ بهش چیزی نمیگفتم  بعد یه نیم ساعتی بهم گفت مامان جونی تو عزیز منی تو جگی منی باهام قی کیدی؟ بهش گفتم من ازت ناراحتم بعد گفت من قول میدم دیگه آرشو اذت نکنم باهاش بازی بکونم بعد 10 دقیقه گفت مامانی؟ بهش گفتم بله؟ میگه بله نگو  بگو  جونم عزیزم جیگیم من ازت نایاحت میسما  ...
12 آذر 1391

بدون عنوان

    دخمل مامانی عاشق لب لو     زدنه دیشب گیر داده بود برام یه دونه لب لو میخیی؟ بهش گفتم شما بگیر بخواب صبح از خواب که بیدار شدی برات میزنم امروز صبح ساعت 7 از خواب بیدار شد (همیشه نزدیکای 9 بیدار میشه) بدو بدو اومده تو اتاق بهم میگه ببین دیگه صب شده بدو واسم لب لو بزن واسه خودش و عروسکش زده ...
12 آذر 1391